+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:38  توسط مامان فرشته
|
سلام به همه بچه هايي که امروز رو روزه که گنجيشکي گرفتن يا زورشون رسيده و تا افطار هيچي نخوردن.يکي بود يک نبود .غير از خدا هيچکس نبود .يه عمو رمضون بودد که فقط سالي يک بار به خونه هاي مردم سر ميزد.همه ي بچه ها اون رو از صداي پاش مي شناختن.وقتي عمو رمضون به خونه هاي مردم سر ميزد. همه با هم مهربون مي شدن.هيچ کس به هيچ کس دروغ نمي گفت. هيچ کس پشت سر کسي حرف نمي زد.همه راضي و خوشحال بودن. صبح ها قبل از اينکه موذن مسجد براي اذان گفتن بيدار شه عمو رمضون به خواب بچه ها مي اومد و با يه فوت خواب رو از چشمشون مي برد. او ن ها هم بيدار مي شدن ،دست و روشون رو مي شستن و بعد از خوردن غذا مي رفتن که با خدا حرف بزنن.عمو رمضون هم تو دلش بهشون آفرين مي گفت.بعد بچه ها دوباره مي خوابيدن. وقتي بيدار مي شدن احساس گرسنگي مي کردن اما به ياد آدم ها گرسنه ي کل دنياچيزي نمي خوردن .عمو رمضون هم پيام همدرديشون رو به کل بچه هاي گرسنه دنيا مي رسوند.بچه هاي گرسنه از اينکه بچه ها و عمو رمضون رو داشتند احساس شادي مي کردن.اون ها به پدر و مادرشون مي گفتن که بچه هاي گرسنه چه احساسي دارن و اونا وادار مي کردن که به آدم هاي گرسنه کمک کنن.بعد به طرف عمو رمضون بر مي گشتن و بهش يه چشمک حسابي مي زدن!
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 22:55  توسط مامان فرشته
|
يكي بو د يكي نبود.
يه ني ني بود و يه مامان .
مامان هميشه بيدار بود و ني ني خواب!
اما هر روز كه ني ني بزرگتر مي شد.خوابش هم كمتر مي شد.
يه روز ني ني از مامان پرسيد:مامان؟چطور ميشه كه من زياد مي خوابم و تو كم؟
مامان گفت: چون من بزرگم و تو بچه اي !
ني ني گفت: چطوري ميشه كه يكي بزرگ ميشه و يكي كوچيك؟
مامان گفت:يكي زودتر به اين دنيا مياد و يكي ديرتر!
ني ني با خودش فكر كرد ؛اين عادلانه نيست .روي چه حسابي اين كار رو مي كنن؟
فكر ني ني بهش گفت:حتما مسابقه ميدن؟
ني ني پرسيد:يعني چي جوري؟
فكر ني ني گفت:همه اول خط وايميستن ،درست مثه يه مسابقه ي دو! و بعد هر كي جلوتر دويد .زودتر به دنيا مياد!
ني ني به مامانش گفت : مامان ،من كي بدنيا اومدم؟
مامان گفت:سال۸۸
ني ني گفت:خوب پس من نوار ۱۳۸۸رو پاره كردم!
مامان نفهميد ني ني چي مي گه ؟براي همين مثل بقيه ي آدم بزرگا خودش رو زد به نشنيدن و چراغ رو خاموش كرد!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 12:8  توسط مامان فرشته
|
سلام بچه ها
امروز مي خوام اولين قصه مو براتون تعريف كنم؛
"سوسك هاي خانه ي الي"
يكي بود يكي نبود
غير از خداي مهربون هيچكس نبود.
يه دختر كوچولو بود به اسم "الي"
اون و مادرش توي يه آپارتمان زندگي مي كردند.آپارتمان الي پر از سوسك هاي بزرگ و كوچولو بود. مامانش هر روز با دمپايي به جون سوسك ها مي افتاد. چند تا از سوسك ها رو مي كشت و چند تا شون رو زخمي مي كرد."الي" دلش براي سوسك هاي بيچاره مي سوخت .اما حقيقت اين بود كه اون ها مزاحم "الي" و مادرش بودند.يه شب وقتي "الي" براي رفتن به دستشويي از خواب بيدار شد.چشمش به يه سوسك افتاد.سوسك داشت فرار مي كرد .اما الي صداش كرد و گفت:"صبر كن...من با تو كاري ندارم. درسته كه ما نمي تونيم با هم زندگي كنيم اما ...دليل نمي شه كه من بخوام بكشمت !تو هم حق زندگي كردن داري ...اما بايد براي خودت يه خونه ي سوسكي پيدا كني .باشه؟"سوسك فقط شاخك هاشو تكون داد.كف كاشي ها خيس بود."الي" با خودش فكر كرد.نكنه سوسك گريه كرده باشه؟شايد جايي رو نداره...دلش براي سوسك سوخت.رفت اتاق مادرش...خودش رو زير لحاف كنار مادرش جا داد .مادر لب هاشو جمع كرد و الي رو بوسيد."الي" به مادرش گفت:منو دوست داري؟مادر تو خواب گفت:آره عزيزم...الي گفت:"پس ديگه هيچ وقت سوسك ها رو نكش...چون اونا خونه اي ندارن كه مثل ما زير سقفش بخوابن!"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 19:26  توسط مامان فرشته
|